سلامی به گرمی نان و تنور
سلامی به یاران سنگ صبور
سلامی به دستان بی معرفت
به نزدیک یادان پیوسته دور
سلامی به مردان ایران زمین
دلیران،شجاعان،زنان غیور
سلامی به عشق وبه عاشق سلام
سلامی به راه بندان عقل وشعور
سلامی به گرد تمام جهان
به دوستان سلام وبه دشمن به زور
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 13:44  توسط الیاس محمودی
|
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 9:4  توسط الیاس محمودی
|
نامه ای از ویکتور هوگو ...
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 16:15  توسط الیاس محمودی
|
کمی خسته، کمی نالان مینویسم به عشق تو بر این کاغذ کاهی
روزگارم ابری است، تنها بی قراری ام دلتنگی توست.
ساعتها و ثانیه هارا به انتظار نشسته ام تا روز موعود فرا رسد و رخ زیبایت را نظاره کنم.
دیگر تاب و توان این چنین دلتنگی را ندارم، هر لحظه آغوش تو را می خواهم.
پاهایم شاید توان راه رفتن را نداشته باشد اما به عشق تو لنگ لنگان می آیم.
بیشتر بخند، این دل من آنچنان بی تاب شده که فقط با خنده های تو آرام می گیرد.
هر بار موسیقی صدایت را می شنوم رنگ از رخساره می بازم، بدنم سست می شود،
نگاهم خیره.... نمیدانم این دیگر چه دلتنگی است که حتی صدایت مرا بیتابت تر می کند،
فقط تورا میخواهم...
میخواهم ساز صدایت همیشه در گوشم نواخته شود،
در آغوشت بنشینم و تو برایم از رویاهای سفیدت بگویی.
برایم از مداد رنگی احساست بگو،
از آن آبی بی نظیر که چون حاله ای نورانی دور قلبت را گرفته...
برایم از کوله پشتی غصه هایت بگو،
بگو چه چیز تورا می رنجاند، برایم حرف بزنم طوطیای من.
برایم از داغی عشقت بگو
که عجیب محتاجش هستم،
بگو ای فرشته آسمانی من، بگو
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 18:14  توسط الیاس محمودی
|
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 14:28  توسط الیاس محمودی
|

عشق..............؟
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا واکن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد
دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار! به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 14:1  توسط الیاس محمودی
|

بعد از نیم ساعت سکوت
مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟
خانواده عروس : کبریت ؟! کبریت برای چی!؟
مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه...
خانواده عروس : پس داماد سیگاریه....!؟
مادر داماد : سیگاری که نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه...
خانواده عروس : پس الکلی هم هست..!؟
مادر داماد : الکلی که نه... والا قمار بازی کرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازی می کنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان که نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ی عروس : زنش !!!؟؟؟
نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین!
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 13:59  توسط الیاس محمودی
|
باورم نمی شود عطر نگاه تو حسرت نادیده ام شود و در حریم آبی غزل های بارانیت باز منتظر به چشمان آسمانیت شوم

خلوتم را نشکن شاید این خلوت من کوچ کند
به شب پروانه به صدای نفس شهنامه
به طلوع آخرین افسانه و غروبی که در آن نقش دیوانگی یک عاشق بر سر دیواری پیدا شد ...
خلوتم را نشکن خلوتم بس دور است زهوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش ...
آری خلوتم راه رسیدن به توست خلوتم را نشکن
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 13:57  توسط الیاس محمودی
|
حس می کنم حریر حضورت را در لحظه های سختی تنهایی
بوی تو در فضاى زمان جارى ست مانند عطر پونه ى صحرایی
در برف زارِ سردِ دلم کرده ست اى نرگس بهارى من سبزت
تقدیر ، این مقدّر بى برگشت، تقدیر، این سفیر اهورایى
می گوید از یکی شدنم با تو احساسم ، این لطافت سحرانگیز،
حسّم به من دروغ نمی گوید درپیشگاه اقدس شیدایى
بوی تو را شنیده ام از باران، بارانِ چشم هاىِ غزلْ کاران
در آبسال سبز غزل کاری با رمزِ صبح شرجى ِرؤیایی
آتش زدى به ظلمت ایمانم ، برداربستِ طاقت ِ بنیانم
با چشم و روى ِ روشن ِ خورشیدى ، با گیسوى طنابى یلدایى
عاشق که مى شدم نهراسیدم از فتنه هاى واهى بدنامى
از آن که گفته اند که مى ارزد ، عاشق شدن به فتنه ى رسوایى
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 13:52  توسط الیاس محمودی
|